خرید بک لینک

دیروز به پیشنهاد خنده رو ( بعد از ترک خنده های این دختر رو خیلی دوست دارم ) که گفت خودش مدتی کتابخانه کنار دریا رو میره و تقریبا راضی طرفای 4:30 کیف مدرسم رو از کتاب های زیست و عربی و پر کردم و راهی کتابخانه که یک 10 دقیقه ای برای رسیدن به اونجا راه افتادم . فرصت خیلی مناسبی بود که از فضای خونه جدا بشم و دلم رو باز کنم ! دیدن آدم های مختلف ، مغازه هایی که تغییر کرده بودن ( دوچرخه فروشی و چند جای دیگه عوض شدن ) ، درخت ها و ... وقت خوبی برای فکر کردن رو فراهم میکرد . اول از همه به این فکر کردم که واقعا مهم نیست سال دیگه که کنکور دادم چه رتبه و نتیجه ای بگیرم ! من دارم تلاش خودم رو میکنم و در خودم توانایی هایی رو میبینم که منحصر به رتبه و دانشگاه نیست . از کنار سینما رد میشم و یاد حرف مشاور تغذیه کلاس میوفتم که گفت آقای سیروان خسروی و گروه چارتار و آقای زندوکیلی به زودی در شهر کنسرت دارن و با خودم گفتم چی میشد منم برای اولین بار کنسرت یکی از این ها رو برم ؟ . . . کمی جلوتر موسسه های زبان مختلف به چشمم میخورن و به بچه های قد و نیم قدی فکر میکنم که قراره آینده ساز های کشور بشن :) . . . باز هم جلوتر چند تا فست فودی کنار هم میبینم که دلم برای خرید از هیچ کدومشون آب نشد ! ( به جز اون فست فودی که عکس پیتزایی رو گذاشته بود که پنیر پیتزاش داشت کش میومد و خب عادی که دلم بخواد ! خخخ) بعد هم که میرسم به کتابخانه و پول و فتوکپی شناسنامه رو میدم و مسئول اجازه مطالعه در محل مطالعه رو به من میده . دو در رو به روی هم که محل سمت راست محل مطالعه برادران و کنار اون مرجع و سمت چپ هم محل مطالعه خواهران بود . در رو باز میکنم و از همون ابتدا متوجه میشم صدای در روغن نخورده اینجا اولین عاملی میشه که تمرکز من رو بهم بزنه ! . . . صورت های دخترا بزرگتر از پیش دانشگاهی ها میزد و یاد حرف خنده رو میوفتم که بیشتر دخترای اونجا پشت کنکوری ان . بر روی یکی از صندلی ها میشینم و از خانوم سمت راستیم اجازه میگیرم که کیف و کتابی رو که روی میزی که من میخواستم بشینم یک جای دیگه قرار بدم و او هم اجازه داد . یک لیوان آب از آب سرد کن پر کردم و دوباره پشت میز نشستم . کمی نگذشته بود که صدای پچ پچ و بعد هم خنده های بلند شروع شد . چیزی نگفتم و تنها محل نشستنم را به جایی که رو به روی دیوار بود تغییر دادم . حال صدای باز و بسته کردن بسته های خوراکی هم تمرکزی را برای آدم باقی نمیگذاشت ! عذرخواهی کردم و خواستم که کمتر صحبت کنند ( تا حداقل یک ساعتی را درس خوانده از اینجا بیرون بروم ! ) ... کم کم به گروه دختر ها اضافه شد و کتاب خانه به پیک نیک شباهت بیشتری پیدا کرد . وسایلم را جمع کردم کمی در کتاب خانه گشت زدم و از دیدن کتاب هایی که تنها اسم هایشان را در تاریح ادبیات خوانده بودم خوشحال شدم . بر باد رفته ( جلدهای مختلف) ، بینوایان ، غرور و تعصب ، چرند و پرند ، پیامبر و دیوانه ، تاریخ عرب و اسلام ، انواع کتاب های روانکاوی و روانشناسی ، شرح غزلیات حافظ ، مثنوی معنوی ، منطق الطیر و . . . نام کتاب هایی است که بعد از یک گشت بین حدودا 4 ردیف کتاب در اتاقی کوچک بیشتر به خاطرم ماندند .
با مسئول کتاب خانه خداحافطی میکنم و از کتاب خانه خارج میشوم . دیگر شب شده است و همان جا دلم هوس دیدار دریا میکند . به اطراف نگاه میکنم و میبینم که پارک تقریبا خلوت و تاریک است و محل مناسبی برای گشت و گذار یک دختر تنها نیست ! این است که راه خود را میگیرم و به طرف خانه روانه میشوم . نزدیک های خانه از شربت فروشی نسبتا قدیمی آب انار سفارش میدهم و با نوشیدنش انقدر حالم خوب میشود که وجودم غرق در شعف شده و وقتی به خانه میرسم چند تا آهنگ شاد پلی کرده و خوش میگذرانم ! ( آب انارش خیلی غلیظ بود زبونم رنگ خون شد ! خخخ)

برچسب: نویسنده: محمد محبی تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 16:29

صفحه بندی