خرید بک لینک
به نظر من اه كه ميكشي اون هواي به قولا الوده (co2 بيشتر o2) رو زودتر از بدنت خارج ميكني كه حالت بهتر بشه ... اكسيژن برسه به اون سلول هات و كم كم مغزت هم بيشتر به كار بيوفته و شروع كني به پرسيدن سوال هاي مختلف از خودت . حديث نفس هات افزايش پيدا ميكنه و انگار يك صندلي براي متهم و يك صندلي براي قاضي در مغزت رديف و ميكني و قسمت جالبش اينه كه روي هر دوي صندلي ها خودت نشستي و همين باعث سختي و سردرگمي بيشترت ميشه . روي دو تا صندلي ميشيني و سوال ها بي مقدمه شروع ميشن :

قاضي : چرا ؟

من : كمي فرصت فكر كردن به من بده قاضي جان :)

قاضي : چرا تو ؟

من : اما من هنوز دارم به سوال قبليت فكر ميكنم ...

قاضي : ديدي وقتت رو سوزوندي ، حروم كردي ، رفت ؟ چرا ؟

من : مجبورم سوال هاي قبليت رو بعدا جواب بدم تا به سرعتت برسم قاضي جان! :)

حتما در همون لحظه اقدام دلايل قانع كننده و كافي براي خودم داشتم :)

قاضي : بس كن ! تو محكوم به ازادي هستي ! كاري نكن كه محكوميتت سنگين تر بشه!

من : منظورت چيه قاضي جان ؟

قاضي : ازادي زياد مجازاتي كه باعث ميشه قدر محدوديت ها تو بدوني!

من : هر بلايي كز تو ايد رحمتي است . من رو به بدترين و كارساز ترين شيوه ممكن مجازات كن :)

برچسب: نویسنده: محمد محبی تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 12:45

صفحه بندی