چشمان یوآن با اضطراب چون چشم انسان زجر كشیده و شكنجه دیدهای در میان جمعیت كه در پیادهروهای خیابان ازدحام میكنند مینگرد. راستی بین این هزاران نفر كه بالا و پایین میروند حتی یك تن هم پیدا نمیشود كه به سخنان یوآن گوش بدهد؟ ولی جمعیت بیآنكه به او توجه داشته باشد و به
اندوه درونیش اعتنایی كند در حركت است... اندوه وی بس گران است و آن را پایانی نیست. اگر ممكن بود سینه یوآن را بشكافند و آن اندوه طاقتفرسا را از درون قلبش بیرون كشند شاید سراسر جهان را فرا میگرفت، اما با وجود این نمایان نیست و خود را طوری در این حفره كوچك پنهان ساخته است كه حتی موقع روز با چراغ هم نمیتوان آن را پیدا كرد.
برچسب: ترجمه داستان اندوه آنتوان چخوف,
نویسنده: محمد محبی
تاريخ: چهارشنبه
17 شهريور
1395 ساعت: 7:07