خرید بک لینک

- صبح در آسانسور هتل موسکو بودیم که یک پیرمرد و پیرزن وارد شدند و پیرمرد با لبخندی بر لب گفت : ola ! و ما هم درپاسخ سلام کردیم و اون ها هم سلام فارسی رو تکرار کردن ! بعد هم خودشون رو معرفی کردند و گفتند که از مکزیک اومدن . بشاش بودنشون چیزی بود که در بین روسی های خونسرد جلب توجه میکرد :)

- کنار کلیسای سنت باسیل از مرد جوانی درخواست کردیم که از سه جهت مختلف از ما عکس بگیره و ایشون هم متواضعانه پذیرفت و وقتی ملیتش رو جویا شدیم گفت که از برزیل اومده و با خنده گفت که از اینجا دوره ! ما هم براش از عشق زیاد آبادانی های ایران به کشور و فوتبال برزیل گفتیم و بشاش بودن ایشون هم بین خونسرد های روسیه جلب توجه میکرد :)

- روز آخر در لابی کنار بچه کوچولو های گروه بودیم و من پیشنهاد اسم بازی دادم ! اینطوری که با آخر اسمی که میگم نفر بعد یک اسم دیگه بگه و کم کم به تعداد مون اضافه شد و بازی مون جالب تر شد و دل من هر لحظه برای رفتن از اون حال و هوا تنگ تر !

- اون شبی که در موسکو با خانواده خیابانی که در خیابانی که هتل مون در اونجا واقع شده بود پیاده روی کردیم و بارون و پای داداش گرفت (!)

- شب بارونی که پیاده با یکی از خانواده های گروه به طرف شاپینگ سنتر میرفتیم و اون اقا پسری که شبیه پسرخاله نینجا کارم بود و چترش رو جوری گرفت که پدر من هم زیر اون جا بشه و من هم چترم رو جوری گرفتم که مادر کمتر خیس بشه و احساس خوبم این بود که چقدر ساده میشه محبت رو نشون داد :)

- پیام فرهنگی لیدر مون که موقع پیاده شدن از مینی بوس میگفت : انعام دادن به راننده های با اخلاق روسی و قرار دادنش بر روی داشبرد ( اون جا نادره مثل اینکه! )

- ددیکیت کردن ( لیدر این کلمه رو میگفت ) آهنگ شیدایی محسن چاووشی توسط داداشی به گروه و پخش اون در مینی بوس .

- اون دختر کوچولویی که دل من و آبجی رو برده بود و عین عروسک ها بود و یه جاهایی بهمون وابسته شده بود و خانواده رو رها میکرد تا بیاد پیش ما ! . . . از همین دختر در هواپیمای سن پطرزبورگ به موسکو خواستم که برای اینکه حوصله ش سر نره برای من هر چی که بلده نقاشی کنه . نقاشیش چند تا خط خطی بود . هنوز نقاشیش رو دارم ! :)

برچسب: خاطراتی از سفر حج,خاطراتی از سفر به کره جنوبی,خاطراتی از سفر راهیان نور, نویسنده: محمد محبی تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 15:34

صفحه بندی