
به نظر من اه كه ميكشي اون هواي به قولا الوده (co2 بيشتر o2) رو زودتر از بدنت خارج ميكني كه حالت بهتر بشه ... اكسيژن برسه به اون سلول هات و كم كم مغزت هم بيشتر به كار بيوفته و شروع كني به پرسيدن سوال هاي مختلف از خودت . حديث نفس هات افزايش پيدا ميكنه و انگار يك صندلي براي متهم و يك صندلي براي قاضي در مغزت رديف و ميكني و قسمت جالبش اينه كه روي هر دوي صندلي ها خودت نشستي و همين باعث سختي و سردرگمي بيشترت ميشه . روي دو تا صندلي ميشيني و سوال ها بي مقدمه شروع ميشن : قاضي : چرا ؟ من : كمي فرصت فكر كردن به من بده قاضي جان :) قاضي : چرا تو ؟ من : اما من هنوز دارم به سوال قبليت فكر ميكنم ... قاضي : ديدي وقتت رو سوزوندي ، حروم كردي ، رفت ؟ چرا ؟ من : مجبورم سوال هاي قبليت رو بعدا جواب بدم تا به سرعتت ...
ادامه مطلب
درسته که میگن " خنده بر هر درد بی درمان دواست " اما نه برای درد ِ بزرگ شخصیتی آدم عقده ای که از کمبود توجه و یا بلعکس توجه زیادی که باعث مغرور شدنش شده شروع به مسخره کردن دیگران میکنه و از اینکه در ضایع کردن دیگران مهارت داره احساس خوبی بهش دست میده ! این آدم ها رو ولشون کنید . مغز کوچیک شون اونقدری جا نداره که درست و غلط رو از هم تفکیک کنه و وقتی میبینه که میگن خنده خوبه دنبال استثنا هاش نمیره و هر خنده ای رو در هر زمان و هر جا و رو به روی هر کسی جایز میدونه ! . . ....
ادامه مطلب
- صبح در آسانسور هتل موسکو بودیم که یک پیرمرد و پیرزن وارد شدند و پیرمرد با لبخندی بر لب گفت : ola ! و ما هم درپاسخ سلام کردیم و اون ها هم سلام فارسی رو تکرار کردن ! بعد هم خودشون رو معرفی کردند و گفتند که از مکزیک اومدن . بشاش بودنشون چیزی بود که در بین روسی های خونسرد جلب توجه میکرد :)- کنار کلیسای سنت باسیل از مرد جوانی درخواست کردیم که از سه جهت مختلف از ما عکس بگیره و ایشون هم متواضعانه پذیرفت و وقتی ملیتش رو جویا شدیم گفت که از برزیل اومده و با خنده گفت که از اینجا دوره ! ما هم براش از عشق زیاد آبادانی های ایران به کشور و فوتبال برزیل گفتیم و بشاش بودن ایشون...
ادامه مطلب
"فروشگاه گالريا" تكنو دنسر ها همراه با پخش اهنگ توسط دي جي در فروشگاه اديداس -> براي اولين بار از نزديك ديديم ! اولين فروشنده روسي با لبخندي عريض و روابط اجتماعي خوب! -> برق ناخن طبيعي ! فقط ماهي مك دونالد حلاله اينجا ! خخخ -> بادمجان با برنجان خورديم ! نوش جانمان ! :) ...
ادامه مطلب
ديدار راننده قديمي سرويس مدرسه بعد از حدود سه سال ! فرودگاه بوشهر + تهران تيم پارس جنوبي ! (عسلويه) دختره با ارايشي كه كرده بود فكر ميكردم خيلي از من بزرگتر باشه و مامان هم تاييد كرد ولي سه سال ازم كوچيكتر بود ! :| زيست٢_فصل٢ + كلمات ادبيات + انگليسي بازي روپولي با ابجي و داداش و شكست سنگين من و نااميد نشدن تا اخرين ١٠٠ تومني و قلدر شدن داداش! خخخ عيد قربان -> شال سفيدم كنسل شدن هايپرماركت ( مامان : خير نبوده) پياده روي در خيابان من : شعبه برند كمرون زيگزال ؟ ... ابجي : خريدهاشون اينترنتي فقط ! من : دلم هدفون ميخواد الان ! نگاه خنده دار اون پسر كوچولو كه بستني ...
ادامه مطلب
ایون : امشب میبینمت ؟ریک : من هیچ وقت برای اینده ای انقدر دور برنامه نمیریزم !...
ادامه مطلب